سلام ![]()
من امسال پیش دانشگاهی ام، کنکور دارم، دلم می خواد همه ی تمرکزم رو بذارم رو این بلای خانمان سوز!
وای که چقدر دلم واسه دوستام تنگ شده بود، واسه مدرسه، واسه درس خوندن(برای اولین بار در طول 11 سال تحصیل!). تازه قدر درس و فهمیدم. حس می کنم دق می کنم اگه درس نخونم، تابستون اصلا درس نخوندم، بیکار بودم دیگه اون آخراش حالم از هرچی تعطیلاته داشت بهم می خورد.هرچند تابستون امسال مزخرف ترین تابستون عمرم بود ولی یه خوبی که داشت این بود که فهمیدم چقدر درس خوندن لازمه واسه آدم! امسال با سال های گذشته خیلی فرق داره، اصلا حال و هواش یه طور دیگه س، 2 روز در هفته تعطیلیم با جمعه میشه 3روز، از 4شنبه تا جمعه
همه سرشون تو کتابه! به صورت کاملا موذیانه
همه دارن خر می زنن! من نمی تونم برم پیام نور چون مهندسی خوندن تو پیام نور وحشتناکه! آزاد هم دوست ندارم برم، دلم می خواد دانشگاه دولتی دربیام. به گفته دبیرا همیشه دانش آموزای پیش تا 2 ماهه دیگه به فکر ترک تحصیل می افتن، بابا درس چیه کنکور بخوره تو سر من، اصلا من نمی خوام برم دانشگاه واین حرفا... انقدر که حجم درسا زیاده، دیفرانسیل، هندسه، گسسته، وای فیزیک ازهمه شون بدتره با اون تستاش! درسای 3 سال و باید بخونی! چقققققدر زیاااااااااد...![]()
همیشه تو راه رسیدن به هدف واسه همه لحظه های ناامیدی و خستگی پیش میاد، دعام کنید...
دعایم کن به وقت بارش باران، نگاهت گر به آن بالاست... ودر وقت دعا قلبت مثال بید می لرزد، دعایم کن...که من محتاج محتاجم...![]()
بعد کنکور برمی گردم، تا اون موقع خدا نگهدار.

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی ترشده چشمام
خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ، نه این که رفتنت ساده است
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه این که نبندی دل به رویاها
بدونی با تو و بی تو همینه رسم این دنیا
تو را بس منتظر ماندم اوتاندی لحظه لرمندن،
بدان من دوستت دارم، اینان بویاشلی گوزلردن
سفر از تو گذر از تو فقط یول گوزلمک مندن، بدان با یک نگاه تو، اوچاردی غصه لر مندن
امشب چقدر دلم گرفته...وای این پاییز خیلی دلگیره، هوای ابری، گریه ی ابر،ناله ی باد...بارون و دوست دارم ولی نه هر بارونی وقتی آسمون خیلی ابری واخمو نباشه، بارون قشنگتره...چقدر دلم تنگه...چقدر دلم می خواد الان به جای این تبریک عید که یه آشنا واسم فرستاده، تو inboxam یه پیام بود که توش نوشته شده بود: حالت خوبه مهتاب؟ چرا تو این زمونه کسی حال آدمو نمی پرسه؟چرا اینقدر از هم غافلیم...ادعای دوست داشتم می کنیم اما حتی ماهی یک بار هم از همدیگه خبر نمی گیریم! اصلا نمی دونیم طرفمون زنده ست یا نه! اگه الان یکی بهم پیام بده بگه حالت خوبه؟ نمیگم نه، نمیگم چند روزه دندون درد امونم و بریده، نمیگم شبا تا صبح از دردش بیدارم و پام و میکوبم رو تخت و مثل بچه ها گریه می کنم، نمیگم اینارو...میگم آره، حالم خوبه، یه شکلک لبخندم میذارم کنارش. چقدر دلم واسه لبخند آدما تنگ شده...تقصیر ما آدماست یا زمونه؟ یعنی انقدر سرمون شلوغه که وقت نداریم 5 دقیقه در هفته رو اختصاص بدبم به یه دوست و حال و روز اش رو بپرسیم! نه من قبول ندارم.
کلاس گیتار که می رفتم، گاهی وقتا خوب تمرین نمی کردم، استادم که می دید کم کاری کردم، می گفت خوب بگو ببینم این هفته چقدر تمرین کردی؟ می گفتم زیاد نه، روزی فلان ساعت. می گفت چرا؟ می گفتم درس و کلاس و این چیزا...می گفت اینا بهونه ست، چند روز که دست به ساز نزنی وقتی هم که سرت خلوت شد دیگه حوصله ت نمیشه. دیدم راست میگه خیلی وقتا واقعا وقت داشتم اما حوصله نداشتم. حالا اینکه از همدیگه بی خبریم رو نذاریم به حساب کمبود وقت، حوصله ی همو نداریم دلامون از هم دور شده نه چیز دیگه...
زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان،
بر درختی تهی از بار، زدن پیوندی.
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت.
می توان،
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو،
هردو بیزار از این فاصله هاست.
قصه شیرینی ست
کودک چشم من از قصه تو می خوابد
قصه نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل،
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم...
مکثی کن در طلوع خورشید و مرا ببین که چگونه برایت برمی خیزم. تپش های قلبم را در هرم نفس هایم می شنوی؟ وقتی از کوچه ی دلم می گذری، نگاهی را که شب هایم را پر از شراره می کند، از من دریغ نکن، با من تنها غریبگی نکن. من از توام و با تو، مرا در کنج غربت رها نکن. از انعکاس این نورهای رنگارنگ تجسمی در نگاهم چیده ای که غرق در رویای با تو بودن شده ام. مرا با خود ببر. مرا به حال خود مگذار. می دانم عازم رفتنی، می دانم که دیار بی کسی ها تو را می خواند . می دانم که می خواهی بی من بروی...اگر می روی، آرام برو. اگر می روی کفش هایت را درآور، نکند من از خواب ارغوانی بیدار شوم. نکند دستهایم را به باد بدهی. نکند تکیه ام را به دیواری گلی بدهی. اگر می روی کفش هایت را درآور...اگر می روی آرام برو...
دل تو اولین روز بهار، دل من آخرین جمعه ی سال
و چه دورند و چه نزدیک به هم...
هفته ی دفاع مقدس بهانه ای شد برای آپ کردنم، هرچند نوشتن برای شهدا بهانه نمی خواد، همین که تو این مملکت داریم آزادانه و با خوشی زندگی می کنیم، همین خودش بهانه است هرچند خیلی ها قدرش رو نمی دونن و دنبال آزادی ان، من واقعا نمی دونم آزادی از نظر اونا یعنی چی؟؟؟ چرا با دادن شعارآزادی پا تو عرصه انتخابات می ذارن و مخ جوونای این مملکت و می زنن! هی تو ! جوون! تو چی کم داری که هی میگی آزادی آزادی...حتما دوست داری ایران عزیزمون هم بشه مثل اروپا! انگار فراموش کردی کشور ما یه کشور اسلامیه...انگار فراموش کردی که میلیون ها جوون توی هشت سال دفاع مقدس توی یه جنگ تحمیلی در خون تپیدند... به خاطر ما، آره فقط به خاطر ما رفتن به خاطر آرامش و آسایش و آزادی ما... اما ما چطور جوابشونو میدیم؟ شعار آزادی آزادی سر میدیم، با بدترین سرو وضع تو خیابون ظاهر میشیم و... انگار نه انگار که شیعه ایم، مسلمونیم، انگار نه انگار که اون جوونا به خاطر ما رفتن، انگار نه انگار که هزاران مادر چشم انتظار نشونه ای از فرزندانشون موندن...به خاطر ما!
تو این دوره زمونه هرکی آرایشش غلیظ تر باشه، هرکی مانتوش کوتاه تر و تنگ تر باشه، هرکی تی شرت اش کوتاه تر باشه، هرکی موهاش بیشتر بیرون باشه، با کلاس تر و با شخصیت تره!!! آخه چرا؟ ما واسه اینا شهید ندادیم با معرفت! چرا خودتو گم کردی جوون...
تازه طلبکار هم شدیم ! استادا تو دانشگاه ها میگن شهدا واسه خودشون رفتن، کسی به اونا نگفته بود که برن!
وقتی تابوت یه شهید گمنام و میارن که تو دانشگاه دفنش کنن بلکه یادمون بیاد که چی هستیم و کی هستیم، به تابوتشون سنگ می زنیم و...
وای... وای...
شهدا شرمنده ایم، واسه همه ی این روزا!
نمی خوام بگم من خیلی قدرشون و می دونم نه! ولی سعی کردم و می کنم که خونشون پایمال نشه...
نمی خوام بگم تو این دوره زمونه همه، شهدا رو فراموش کردن نه! اما یه واقعیت تلخه که یاد و خاطراتشون کمرنگ شده...
دوباره روزای سیاه بیچارگی رسیده
توی خونه ی سینه، خالی ازعکس یک شهیده
دیگه نگامون به زمین کرده عادت
تو آسمون دل نمیاد عطر شهادت
تو روزگاری که مرده حتی خجالت
از این سیاهی به خدا، شهدا شرمنده ایم
خالی شده جای شما، شهدا شرمنده ایم
ما اونایی هستیم که گفتیم رزمنده ایم همیشه
ولی یه روز اومد که دیدیم تیشه زدیم به ریشه
حسرتمون امروز آسمون بهشته
حسرتمون راه بی نشون بهشته
حسرت گلای لاله گون بهشته
دلی که تنگه می خونه شهدا شرمنده ایم
حضرت زهرا می دونه شهدا شرمنده ایم
رسیده روزی که نباید چشمامونو ببندیم
روزیه که باید به هرچی بی دردیه بخندیم
چشم مادری که هنوزم چشم به راهه
می بینه که امروز آرزوهاش تباهه
به چشای من و توخواب راحت گناهه
از اینکه عاشق نشدیم، شهدا شرمنده ایم
از اینکه لایق نشدیم، شهدا شرمنده ایم
شهدا شرمنده ایم...

شهید آوینی:
همه ی پندار ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم!
ولی حقیقت این است که ......
زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند.
حرف دل:
آن که می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
آن که می گوید دوستت می دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتاب اش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان
در تمنای من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود.

فاصله ها حریف خاطره ها نمی شوند...
وقتی دلت تنگ است و لبانت پر از سکوت
وقتی هیچ اشتیاقی درون حوضچه چشمانت نیست
وقتی سبوس زندگانی ات در باد گم می شود
وقتی لهجه شیدایی هزاران به گوشت نمی رسد
وقتی تنت از دست حرف ها سرد است
وقتی هیچ کس تو را نازنین خطاب نمی کند
درهای آسمان که بسته نشده است
دستانت را به سوی رنگین کمان ها بلند کن
یکی هست که تو را پس ابرهای تیره و شاید
زلال، "نازنین" صدا کند!
این روزا هرکی منو می بینه بهم میگه:
ستاره ی سهیل شدی!
شما هم ببخشید اگه "ستاره سهیل" شدم!
***********
خدای خوبم، صدامو می شنوی؟ آره معلومه که می شنوی، تو همیشه گوش شنوا داری واسه درد دلامون، واسه غصه هامون...تو تنها کسی هستی که به حرفامون گوش میدی، تو تنها کسی هستی که هیچوقت تنهامون نمی ذاری، تو تنها کسی هستی که همیشه دوستمون داری، تو تنها کسی هستی که بدی هامونو یادت میره و خوبی هامونو یادت نمیره. تو تنها کسی هستی که من می تونم باهاش حرف بزنم، می تونم گریه کنم، می تونم پیشت از آدما گلایه کنم. می دونی خدا کمتر کسی پیدا میشه که مثل بچگیش پاک باشه زلال باشه تو دلش هیچی نباشه. دلم میخواد بخوابم و صبح که بیدار میشم برگردم به بچگی هام، به همون روزایی که کله ی سحر، اون عروسک قشنگمو، برمی داشتم می رفتم خونه ی خاله م همه رو از خواب بیدار می کردم، می دونی که کدومو میگم؟ همون که از خودم بزرگتر بود. یا وقتی مامانم نمی ذاشت برم کوچه با بچه ها بازی کنم، دراز می کشیدم رو زمین از زیر در، همسایه مون و صدا میکردم: " زهرا خااااااااانووووووووم بیا در و بزن مامانم در و باز کنه من بیاااام بیروووون" هنوزم که هنوزه زهرا خانوم گاهی وقتا خاطره ی اون روزا رو میگه. دلم می خواد برگردم به اون روزا که خواب دزد می دیدم، بابامو بیدار می کردم، اونم همه ی لامپ هارو روشن میکرد می رفتیم حیاط همه جا رو نشونم می داد و می گفت که: ببین خواب دیدی هیچ کس نیست، بعدشم که برق هارو خاموش می کرد از ترس می پریدم بغلش می خوابیدم، همه ی دخترا بابایی ان، منم که یکی یه دونه. وقتی تو بغلش می خوابیدم فکر می کردم که دیگه جام امن امنه. دلم می خواد برگردم به اون روزا که هیچ غصه ای تو دلم نبود، اون وقتایی که نمی دونستم دلتنگی چیه، اون وقتایی که نمی دونستم بی وفایی چیه،اون وقتایی که هنوز آدما دلم و نشکسته بودن، چند وقت پیش مامانم داشت کمد هارو تمیز می کرد همه ی عروسک هامو از اون بالا آورد پائین، وااای چقدر این عروسک هامو دوست داشتم، انقدر نگاشون کردم، یکی یکی صدای همه رو درآوردم، یکی گریه می کرد، یکی می خندید، یکی عربی می خوند...
دلم می خواد برگردم به اون روزا که گله ای می رفتیم امام زاده یعقوب، یه کوه داشت که 4 تایی می رفتیم بالای کوه پفک می خوردیم! حال می کردیمااا...یا وقتایی که با فاطمه می رفتیم قایمکی پاستیل می خریدیم می رفتیم تو حموم می خوردیم! یه طرفش و من می گرفتم یه طرفشو فاطمه انقدر می کشیدیم که از وسط نصف بشه بخوریم! ماشالله نصف هم که نمی شد!
وای خدایا چی می شد فردا صبح که از خواب بیدار می شدم برمی گشتم به اون روزا...فکر کردن به اون روزا آرومم کرد، خنده رو آورد رو لبم، پریشونیم یادم رفت...
خدایا دلم از این آدما گرفته...خدااااااااااااااااا خداااااااااااااااااااا دلم از این آدما گرفته...
دلم ....دلم....
اگر سکوت این گستره بی ستاره مجالی دهد
می خواهم بگویم: سلام!
اگر دلواپسی آن همه ترانه بی تعبیر مهلتی دهد
می خواهم از بی پناهی پروانه ها برایت بگویم !
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار هر ور دیوار
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت دیده و دل
که ورد زبان کوچه نشینان است
باورم شده بود!
باورم شده بود
که دیگر صدای تو را در سکوت تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر سفید
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال رفاقت است
که در نیمه راه رویا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی ای حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار آنهایی که عاشق می مانند
از انگشتان دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد
در دوردست دریا امیدی نیست!
می ترسیدم – خدای نکرده! –
آنقدر در غربت گریه هایم بمانی
تا از سکوی سرودن تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده
این دل بی درمان را که در شمار عاشقان همشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می آید!

باز کن پنجره را
و به مهتاب بگو صفحه ی ذهن کبوتر آبیست...
خواب گل مهتابیست...
ای نهایت در تو
ای همیشه با من...
باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه زندگی آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت عشق آغاز شود
تا دلم باز شود
دلم اینجا تنگ است...
دلم اینجا سرد است
فصلها بی معنی
آسمان بی رنگ است
سرد سرد است اینجا
باز کن پنجره را
باز کن چشمت را
گرم کن جان مرا
ای همیشه آبی
ای همیشه دریا
ای تمام خورشید
ای همیشه گرما
سرد سرد است اینجا
باز کن پنجره را
ای همیشه روشن
دلم اینجا تنگ است...

بارالها !
خوب می دانی، حتی بهتر از خودم می دانی که دلم گرفته، از هر چه ظلم و تاریکی ست، از هر چه دوری و تنهایی ست. تو خود به من آموختی هرگاه که آسمان دلم ابری شد چون ابر ببارم و می بارم تا رنگین کمان هفت رنگی در دلم پیدا شود و بگوید که ممکن است در این دنیا بی کس شوم ولی هرگز تنها نخواهم شد تا زمانی که عشقت با روح و جانم عجین شده است.
خدایا چون ماهیان که ازعمق و وسعت دریا بی خبرند
عظمت و ژرفای عشق تو را نمی شناسم .
فقط می دانم...می دانم که معبود این دل خسته هستی و
اگر دیده از من برگیری خواهم مرد...

من نمی خوام تو پیله ی گناه خود بشم اسیر
خدا خدا می کنم و می گم خدا دستم بگیر
هر چند که وسعت دلم واسه خدا خیلی کمه
هرچند که پشتم از گناه خمیده و خیلی خمه
اما امید اول و آخرمه، باورمه
صاحب ملک دله ، همیشه هم یاورمه
دوس دارم راهی بشم تو جاده ای سوی خدا
برسم به مقصد و مست بشم از بوی خدا
خدا مارو برای هم نمی خواست فقط می خواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم
تموم لحظه های این تب تلخ خودش از حسرت ما باخبر بود
خدا مارو برای هم نمی خواست خودت دیدی دعامون بی اثر بود
چه سخته مال هم باشیم و بی هم، می بینم میری و می بینی میرم
تو وقتی هستی اما دوری از من نه میشه زنده باشم، نه بمیرم
نمی گم دلخور از تقدیرم اما تو می دونی دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید می رسیدیم داره رو دست ما می میره این عشق
دوست دارم گلم قدر... قدر آبی دریاها...
به سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی تو
سپیده دم آیم، مگر تو را جویم بگو کجایی
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی
کی رود رخ ماهت از نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم، حدیث دل گویم بگو کجایی
به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من اسیر کوی توام به آرزوی توام
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی
به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی
الهی همه زمان سرگشته بودم، چون پرشکسته ای در آرزوی پرواز به سویت آمدم. همه بار دل شکسته و زخمی به کویت آمدم، درها به رویم گشودی اگرچه به هنگام آواز و اوج تو را از یاد برده بودم. اینک نیز مرا پذیرا باش چرا که دیگربار خسته از تارک دل، خسته از من بودن و خسته از دنیای پرفریبم...
من آمده ام تا با تو بودن را با سختی ها و هجرت های روزگار تجربه کنم. آمده ام هرچند زخمی ولیکن می آیم تا بودن را بیاموزم.
فصل حقیقی عشق لحظه ای است که دریابیم
که تنها ماییم که عاشقیم
و کس دیگری چون ما عاشق نبوده است
و هیچکس دیگر نیز چون ما عاشق نخواهد بود
یوهان ولفگانگ فن گوته
من در حسرت نگاه تو مانده ام...من دور از تو و تو دور از من...
من در انتظارت نشسته ام...تو مهربان من، تو عزیزترین من بیا
که در انتظارت مردم...

گل به گل، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تواند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام درودشت
سوگواران تواند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک، اما آیا
باز برمی گردی؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
من و تو فرصت پرواز همه پرنده هاییم
واسه تا ابد رهایی ما دو بال آشناییم
می دانم دیر کرده ام. می دانم خیابان ها تمام شده اند و پاهای من هنوز نرسیده اند .
می دانم بنفشه های پارسال دیگر برنمی گردند و عقربه ها حتی یک ثانیه هم منتظر نمی مانند.
پاره های روحم روی دفترم است. هر چه دستم را دراز می کنم نمی توانم ستاره ای بچینم
هرچه جستجو می کنم نمی توانم تو را لمس کنم.
باور کن دل من اتفاقی نیست، می توان از گل سرخی که در ترانه هایم شکفته است، پرسید.
می توان از همه رهگذرانی که در پیاده روهای دلتنگی زیر باران مانده اند،پرسید
یا نه از اولین پرنده ای که فردا بیدار می شود،پرسید.
خدایا مرا دریاب ! همه امیدم به توست، ناامیدم نکن.

اگر شبی فانوس نفسهای من خاموش شد
اگر به حجله آشنایی در حوالی خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند
کبوترت در حسرت پرکشیدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نکن!
تمام این سال ها کنار من بودی!
کنار دلتنگی دفاترم!
در گلدان چینی اتاقم !
در دلم...
تو با من نبودی و من با تو بودم!
مگر نه که با هم بودن،همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب
شعرهای نوسروده باران و بوسه را
برای تو خواندم!
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب تو را
از آنسوی سکوت خوابهایم شنیدم!
تازه همین عکس طاقچه نشین تو
همصحبت تمام دقایق تنهایی من بود!
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ستاره باشد
پس دلواپس انزوای این روزهای من نشو،
اگر به حجله ای خیس
در حوالی خیابان خاطره برخوردی!
دوباره با من باش !
پناه خاطره ام
ای دو چشم روشن باش!
هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست
اگر چه فاصله ما...
چگونه بتوان گفت؟
هنوز با من هست
کجایی ای همه خوبی
تو ای همه بخشش
چه مهربان بودی وقتی که شعر می خواندی
چه مهربان بودی
وقتی که مهربان بودی...
یاد باد زانکه زما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غم دیده ی ما شاد نکرد...
اونو یک عمره تو خوابم می بینم
داره از ترانه ها تنها میاد
تا قدم روی نگاهم بذاره
اگه امروز نرسه فردا میاد
تو همون تازه ترین خاطره ای
که توی قصه به خاطر ندارم
اگه حتی واسه ی خاطر تو
بیرون از قصه من پا بذارم
ای هنوز خاطره ی نیومده !
منو توی گم شدن رها نکن
دل و از دلهره های عاشقی
منو از دلخوشیام جدا نکن
اگه پرواز کلاغو می شنوین
اونو از آخر قصه م بیارین
که خبر از اومدن داره واسه م
از کسی که هیچ به خاطر ندارین
خودشه! تعبیر اون خواب بلند
باید از ترانه ای تازه بیاد
تا نگاهش تو نگاهم بمونه
می خواد ازحرفی که یک رازه بیاد
اونو یک عمره تو خوابم می بینم
تو نگاهش خودمو یاد می گیرم
یاد اون قصه می افتم که نگفت
یاد این لحظه که دارم می میرم
می خواستم زندگی کنم راهم را بستند
ستایش کردم گفتند خرافات است
عاشق شدم گفتند دروغ است!...
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم...
شریعتی






